حلقه
نوشته های محمد صادق احسان بخش

...دشوار نیست!

چند سال پیش معمم که می خواستم بشوم، پی این بودم که یک جوری بروم  خدمت

حضرت آقا و به دست ایشان معمم بشوم. حتی یک بنده خدایی واسطه شد؛ اما بنا به

دلایلی جور نشد و نشد و نشد. دلم شکست اما چاره ای نبود.

***

چند روز پیش بود که یکی از اقوام گفت به مناسبت میلاد حضرت زهرا(س) هیئتی می

رود که آن واسطه هم آنجاست. من به خاطر قرار قبلی ام برای رفتن به قم، نمی شد

که بروم؛ اما گفتم که شما به او سلام و گلایه شدید من را برسانید.

گلایه مان را رسانده و جواب گرفته بود که اتفاقاً آقا فردا صبح جشن میلاد دارند و قبلش

هم مراسم عمامه گذاری. اگر بخواهید، می شود  جور کرد بروید خدمتشان.

و مگر می شد که نخواهیم؟!

البته که با توجه به مشکلات دفعه قبل خیلی هم امید نداشتم!

تا شب هم خبری نشد و در اوج ناامیدی خبر رسید که به علت بیماری و بستری شدن

مادرش، راهی شهرستان شده است.


با اینکه تقریباً ناامید شده بودیم، اما میدانستم که در ناامیدی بسی امید است!

آخر شب گوشی اش را جواب داد و گفت فردا بروید بیت. صبح زود هم زنگ بزنید تا من

هماهنگ کنم. صبح زنگ زدیم و در حالی که باز هم خیلی امیدی نداشتیم روانه بیت

شدیم. بگذریم که آن شب را خواب به چشمانم نیامد و تا نیمه شب در فکرهای مختلف

بودم!

صبح بعد از کلی هماهنگ وارد بیت شدیم. باور کردنش سخت بود؛ اما داشت اتفاق

می افتاد...

بعد از بازرسی های محافظین و عبور از گیت داخل اتاقی رفتیم و آنجا هم لباس های ما

را با وسایل ویژه ای بازرسی کردند. محافظ ها گرچه اغلب خوش اخلاق بودند، اما می

دانستیم در کارشان ذره ای شوخی ندارند.

حالا وارد فضای نهاد شده بودیم؛ فضایی که بسیار کوچکتر از عکس هایی که پیش از

این، دیده بودیم می نمود و البته همان فضای کوچک هم با درختان و گیاهان پوشیده

شده بود.

وارد اتاقی شدیم؛ حدود 30 طلبه و جمعی از مداحان اهل بیت.

  25 سالی می شود که جامعه مداحان در روز ولادت حضرت زهرا(س) می آیند زیارت

حضرت آیت الله خامنه ای. یک چای استکانی بعد از این همه دلهره و اضطراب خیلی

چسبید.

کم کم مداحان گرم شدند و هر کدام چند بیتی خواندند و بعد به دیگری حواله می دادند

و خلاصه اینکه فضای بسیار صمیمی و پر نشاطی بود. یکی شان نشسته در کنار ما،

شر و شور از قیافه اش می بارید و برایمان جوکی هم تعریف کرد.

به طرف میگن پارسال روز زن چیکار کردی؟

میگه:بردمش کوه...

میگن: امسال میخوای چیکار کنی؟

میگه:میخوام برم از کوه بیارمش!

با لحن جالب تعریف کردنش،همگی حسابی خندیدیم.

احساس سبکی و نشاط خاصی داشتم.دوست داشتم همیشه همین جا بمانم...

بعضی از مداحان هم سر به سر هم می گذاشتند. از همه جالبتر شعر خوانی استاد

امیرآبادی از مشهد بود. سن شان بالا بود و در برابر درخواست خواندن شعر می گفتند

که آریامهر دارم و نمیتوانم شعر بخوانم! فهمیدم منظورشان آلزایمر بود که به شوخی

آریا مهر می گفتند! نهایتاً با اصرار دیگران چند شعر خواندند که نشان داد هم حافظه

خوبی دارند و هم صدا و هم سلیقه خوبی.و من تازه راز آن همه اصرار را فهمیدم.

در فضای شعرخوانی بودیم که گفتند طلابی که قرار است معمم شوند بیایند بیرون. با

ذوق و شوق رفتیم و از چند پله گذشتیم و ... باور کردنی نبود؛ سر از اتاقی در آوردیم

که بارها از تلویزیون هنگام جلسات خصوصی حضرت آقا دیده بودم با همان موکت

شکلاتی ساده اش! و صندلی مقام معظم رهبری و عکس امام که بالای صندلی نصب

شده بود و تابلوی حدیث معروف به همراه قاب بزرگی از عکس امام که روبروی آقا نصب

شده بود.

http://rajanews.com/detail.asp?id=89539

دور اتاق نشستیم و منتظر آقا شدیم. برایمان چای آوردند؛ باز هم در استکان های

کوچک. حس عجیبی داشتیم...

چند دقیقه ای گذشت. باز گفتند بیایید بیرون! رفتیم بیرون. پایین پله ها ایستادیم.

مقابلمان یک درب کوچک وجود داشت. گویا درب منزل آقا بود. قبلاً عکسش را دیده

بودم؛ موقع خروج آقا از آن درب...

 

چون مراسم عمامه گذاریرسمی نبود، قرار شده بود که پشت همان در برگزار شود.

مدتی ایستادیم. محافظ ها هم آنجا ایستاده بودند. شاعران هم کم کم آمده بودند و

پشت سر ما در زیر سایه درختان روی نیمکت های فلزی شبیه پارک ها نشسته بودند.

این لحظه های آخر انتظار انگار سخت تر و کندتر می گذشت...ناگهان دیدیم آقا بدون

هیچ محافظی از درب خانه خارج شدند...

روبرویمان قدی ایستاده بود بسیار رشید؛ صورتی بسیار بسیار نورانی و لباسی تمیز و

مردی، مرد... شوکه شده بودیم. انگار زمان ایستاده بود. هیچ کدام حرکتی نداشتیم و

فقط به آقا خیره شده بودیم؛خیلی هایمان با چشمانی اشکبار...

با اینکه قبلاً چندین بار حضرت آقا را دیده بودم، اما این دفعه خیلی تفاوت داشت. اینجا

خلوت بود و فاصله بسیار کم و من می توانستم با آرامش تمام ،آقایم را نگاه کنم...

همان وقت آمد توی ذهنم که مگر می شود کسی این چهره نورانی را ببیند و باز هم

 مخالفش باشد؟! اصلاً همین نورانیت صورتش، برای عاشقی ما دلیل کافی نبود؟!

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چهره تو حجت موجه ماست

نفر اول که معمم شد،چفیه آقا را هم به عنوان تبرک برداشت. خیال همه راحت شد و

یا شاید ناراحت!

حاضرین به ترتیب خدمت آقا می رسیدند؛ سلامی می کردند و جوابی می گرفتند و آقا

عمامه بر سرشان می گذاشتند.

بعد هم دست آقا را می بوسیدند و می رفتند. دوستم که جلوی من ایستاده بود، می

گفت:دوست دارم انگشتر آقا را به عنوان تبرک بگیرم. راستش من هم از دیشب مدام

همین نقشه در سرم بود که آیا می شود به آقا بگویم انگشترتان را تبرکی بدهید؟! آن

هم با آن ابهت آقا! اگر آقا بگویند نه، چه کنم؟ اصلاً این کار درست است؟! ما باید باری

از دوش ولی خدا بر داریم و جانمان را فدایش کنیم، نه اینکه از او چیزی بگیریم!

حالا که دیگر نفر جلویی ام هم می خواست از آقا انگشتر بگیرد، نمی شد من هم

بلافاصله پشت سرش تقاضای انگشتر کنم. اصلا انگشتری نبود که من از آقا بگیرم. در

همین فکرها بودم که دیدم نوبت دوستم شده...

دوستم معمم شد و رفت اما نتوانست درخواست انگشتر کند!

نوبت من شده بود. سلام کردم و حضرت آقا با لبخند پدرانه شان جواب دادند. عمامه را

روی سرم گذاشتند. دستشان را بوسیدم. باید سریع میرفتم؛ اما ایستادم...رو به آقا

گفتم: آقا می گویند با کریمان کارها...

آقا بلافاصله با همان لحن دلنشین و تن صدای دوست داشتنی شان ادامه دادند:

دشوار نیست!

گفتم: آقا! انگشترتان را برای تبرک می خواهم. قلبم داشت از جا کنده می شد! باور

نمی کردم که توانسته ام به آقا حرفم را بگویم! لحظات خیلی کند می گذشت؛ مثل

تصویر آهسته فیلم ها!

آقا رو کردند به فردی که کنارشان ایستاده بود و فرمودند: یک انگشتر به آقا بدهید. بعد

با یک لبخند پدرانه فرمودند: انگشتر دستم را نمیتوانم بدهم.

حتما دلیلی داشت. برایم جالب بود؛ با اینکه آقا فرمودند یک انگشتر به من بدهند،باز

هم دارند برایم توضیح می دهند که انگشتر دستشان را نمی توانند بدهند و  انگار که

می خواستند من ناراحت نشوم!

رفتم در جمع بقیه طلبه ها ایستادم. هنوز قلبم تند تند میزد...

تا دقایقی بعد، خبری از انگشتر نبود. با خودم گفتم حالا آقا چیزی گفته اند و وسط این

شلوغی کی حواسش به من هست! در همین فکر ها بودم که آقایی آمد و به شوخی

گفت کی بود که می خواست کارها را آسان کند؟! خودش از دور مرا شناخت و انگشتر

را به من داد. در پوست خودم نمی گنجیدم...

فکر میکنم از آن انگشترهایی است که به حضرت آقا هدیه میدهند و ایشان چند روزی

دست میکنند و بعد به دیگران هدیه میدهند!

کار عمامه گذاری که تمام شد، آقا تشریف آوردند در جمع ما. آقا ایستاده بودند و ما

سی نفر دور آقا حلقه زده بودیم. فرمودند: شما الان لباس دین پوشیده اید و دیگر مثل

قبل آزاد نیستید. باید برای تبلیغ دین کوشش کنید و برای این کار راهی نیست به جز

تهذیب نفس و تهذیب نفس هم با ترک گناه شروع می شود (نقل به مضمون)

بعد از دو سه دقیقه ای صحبت، برای همه مان دعا کردند و بعد هم رفتند به طرف مداح

ها و یک یکشان را در بغل گرفتند و بوسیدند. صحنه هایی بسیار دیدنی بود... ما هم

رفتیم بیرون و از درب پشتی حسینیه امام خمینی(ره) وارد حسینیه شدیم، برای

شنیدن صحبت های حضرت آقا...

حالا احساس می کنم دلم برای آقا خیلی تنگ شده...اما جز صبر چه می توان کرد که

گفته اند:

هر کس به طریقی طلب وصل تو خواهد

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط محمد صادق احسان بخش | پيام ها ()

  

برهان ئیلدیز، میهمانی از ترکیه که مقیم هلند است درباره حال و هوای دیدار متفکرین با مقام معظم رهبری در حرم رضوی گفت:

«زیارت بارگاه امام رضا علیه‌السلام و زیارت امام خامنه‌ای در مشهد مقدس، برای ما لحظاتی بود که در تمامی عمر فراموش نشدنی است. همین الآن که به یاد آن فضا و حال معنوی می‌افتم، تمام بدنم می‌لرزد. این فضای روحانی و معنوی یک حالتی است که فقط می‌توان آن را زندگی کرد و نمی‌توان در قالب الفاظ بیان و تشریح‌اش نمود...

انسان وقتی خود را در مقابل «ولی الله» می‌بیند، گویا تمامی افکار سابقش و مشغولیات ذهنی‌اش به کنار می‌روند و یکپارچه بهت، حیرت و هیجان می‌شود. من چه می‌توانم بگویم. این یک حالتی است که فقط می‌توان آن را زندگی کرد و قابل تعریف کردن نیست. باور کن که همین الآن که صحبتش به میان آمد، چنان در هیجانم که نمی‌توانم صحبت کنم. من در آن حالت عجیب به سایر دوستانم نگاه کردم، دیدم حال آنها نیز مانند حال من است. از همان لحظه‌ای که امام وارد شد تا وقتی خارج شد، اشک چشم هیچ کدام ما قطع نشد. حالا من چه بگویم، گفتم که قابل تعریف در قالب الفاظ نیست...

 

 

من سال‌های گذشته نیز شرکت کرده بودم، اما امسال شاهد پیشرفت‌های چشم‌گیری بودم. و تفاوت عمده با سال‌های گذشته، توجه و تذکر به ولایت فقیه بود. شیعیان از کشورهای مختلف اروپایی، افریقایی و سایر نقاط دور هم جمع شده بودند و این تجمع در ظل «ولایت فقیه‌» بود. امسال همه در این مورد بحث و سخنی داشتند و این خود حامل پیام‌های جدی و بزرگی است. سال‌های گذشته چنین اتفاقی با این یکپارچگی رخ نداده بود...

نکته‌ی قابل توجه آن که به غیر از ایرانی‌ها، همه از ایشان به نام «امام خامنه‌ای» نام می‌بردند و تعجب می‌کنیم که چرا این نام را از طرف ایرانی‌ها نمی‌شنویم؟! علتش چیست نمی‌دانم؟ آخر شما دقت کنید، حتی رئیس جمهور سابق عراق، ابراهیم جعفری نیز در سخنان خود نام ایشان را «امام خامنه‌ای» می‌گوید! می‌فهمید این یعنی چه؟ یعنی حتی او به محور بودن ولایت برای وحدت شیعه اذعان دارد و با گفتن «امام خامنه‌ای» مفهوم و منظور و مصداق آن را بیان می‌دارد. آقای حکیم در سخنرانی خود «امام خامنه‌ای» می‌گوید، علمای بحرین و سایرین از کشورهای دیگر نیز همین‌طور...

همه با دقت و تأکید از ایشان به نام «امام خامنه‌ای» یاد کردند و این برای ما نقطه‌ی امید بسیار بزرگی بود. چرا که من ارتباطات بسیاری با مسلمانان جهان دارم و حتی بسیاری از میهمانان این اجلاس از اروپا تا افریقا را می‌شناختم، اما تا کنون چنین شناخت و گرایشی و تأکیدی نسبت به «ولایت فقیه» که تنها عامل وحدت جهان تشیع است ندیده بودم. امسال کاملاً بارز و مشهود بود که نقطه‌ی بیداری، نقطه‌وحدت و یکپارچگی و موضوع اصلی همه‌ی آنها «ولایت فقیه» بود و تجلی و مصداق آن را در «امام خامنه‌ای» می‌دیدند.

منبع:بولتن نیوز

RSS:  http://halqeh.persianblog.ir/rss.xml

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ توسط محمد صادق احسان بخش | پيام ها ()

 

دشمنان، «ولایت مطلقه» را به معناى «استبداد» گرفته‌اند؛ یعنى میل فقیه عادل به صورت دلبخواه. این معنا در دلِ خودش یک تناقض دارد: اگر عادل است، نمیتواند مستبد باشد؛ اگر مستبد است و بر اساس دلخواه عمل میکند، پس عادل نیست. دشمنان، این را ملتفت نمیشوند و این معنا را نمیفهمند. این نیست مسئله‌ى «ولایت مطلقه» که فقیه هر کار دلش خواست، بکند؛ یک وقت یک چیزى به نظرش رسید که باید این کار انجام بگیرد، فوراً انجام دهد؛ قضیه این نیست. قضیه این است که یک حالت انعطافى در دست کلیددار اصلى نظام وجود دارد که میتواند در آنجائى که لازم است، مسیر را تصحیح و اصلاح کند، بنا را ترمیم کند.
دیدار حضرت آقا با خبرگان رهبری 90/6/17

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ توسط محمد صادق احسان بخش | پيام ها ()