روش تربیتی انبیا(ص)

انسان بیش از هر چیز از خودش آگاهى دارد. انبیاء با تکیه بر همین شناخت و با ذکر و یادآورى از همین شناخت کارشان را شروع مى ‏کردند.آن‏ها به انسان نشان مى‏ دادند که چگونه میان خودش و آنچه که حاکم گرفته و آنچه که هدف دارد، مقایسه کند. و به او نشان مى‏ دادند که چگونه میان هدف‏ها و معبودهایش مقایسه کند. و با این مقایسه‏ ها به تکبیر و سپس به توحید برسد. و خدا را حاکم بگیرد و محرکى جز او را نپذیرد و در درون و در جامعه و در جهان جز حکم او را گردن ننهد و لباس اطاعت غیر او را کنار بگذارد و لباس تقوا و اطاعت او را بر تن نماید. این مقایسه ‏ها کاریست که هر امّى بى‏ سواد و بى‏ فرهنگى از عهده‏ ى آن بر مى‏ آید.

آن روستایى مى‏ فهمد که خودش بالاتر از آن الاغى است که جلویش انداخته و خودش بیشتر از این خاکى است که دارد با این همه رنج، گندم و سبزى بیرون مى‏ آورد. و خودش جلوتر از این شاخه‏ اى است که در یک بهار این‏ همه بار گرفته. او این مقایسه را مى‏ فهمد و اینجاست که محاکمه مى‏ شود، پس بارِ تو کجاست؟ چه شد که تو با این همه امکانات از این چوب‏ ها بى‏ بارترى؟ و از این الاغ‏هاى مفلوک، مفلوک‏ ترى؟ و رو به چیزهایى آورده‏ اى که از تو کوچک‏تر و بى‏ حاصل‏ترند.

تو خیال مى‏ کنى این سؤال دیگر یک انسان بى‏ فرهنگ را، حتّى، آزاد مى‏ گذارد، که راحت به همان زندگى عادى دل‏خوش باشد. و تمام غم و غصه ‏اش بشود کُرّه خرش که علف ندارد و تمام امیدش بشود به گاوش که مى‏ زاید. وقتى تو با این روستایى این طور مى‏ گویى مى‏ بینى که دیگر نمى ‏تواند در همان‏جا که هست بماند. او تحقیر نشده که ذلیل شود، بلکه توبیخ شده که چرا خود را حقیر حساب کرده و به کم قانع شده و تنها با دست‏هایش دارد کار مى‏ کند در حالى که فکر و عقل و قلب و روح او مى‏ تواند برایش کارگشا باشد و مى‏ تواند او را به همه چیز برساند. شروع حرکت از همین جاست که او مى‏ فهمد میان آنچه که هست و آنچه که مى ‏تواند باشد فاصله است. مى‏ بیند که چیست؛ چون به تعبیر على تو درست همان چیزى هستى که آن را خوب مى‏ شمارى و روى آن حساب مى‏ کنى. ارزش تو همان چیزى است که در تو اثر مى‏ گذارد، ترا شاد مى‏ کند و یا رنج مى‏ دهد و او مى‏ بیند که از آبگوشت بى‏ چربى و صندلى اول و سخنران اول بودن و ماهى بیست هزار تومان داشتن، شاد شده و رنجیده، ولى مى‏ بیند که آبگوشت نیست، که صندلى نیست، که پول نیست، که از این‏ها فاصله دارد. و اینجاست که شور رفتن در او سبز مى‏ شود.

این است که احساس غربت او را فرا مى‏ گیرد. و این است که تنها مى‏ شود و تنهایى و غربت و رفتن او را در خود مى‏ گیرند و این جاست که این وجود جارى شده و راه افتاده است و این وجود جارى است که دیگر اسیر بازى‏ ها و بازیچه ‏ها نمى‏ شود. این وجود رونده به تمام نهادهاى راکد حرکت مى‏ دهد نه این که در پشت صندلى ‏ها و در دست دنیا، خودش به رکود برسد. مادام که این جریان در کسى شکل نگیرد تمام شناخت مکاتب و جهان‏ بینى و ایدئولوژى و تفسیر و نهج ‏البلاغه مى‏ شود بازیچه ‏اى که فقط برای نمایش دادن به کار مى‏ رود؛ چون کسى که بازیگرى را کنار نگذاشته هر چیزى در دست او بازیچه مى شود. اگر مى‏ بینى ابوذرها در یک برخورد این گونه شوریده مى‏ شوند و راه مى‏ افتند، از همین جاست که او را به برداشت از خویش دعوت کرده ‏اند که او همراه خودش بوده ولى از خودش برداشتى نداشته و این است که با این یادآورى و ذکر شروع مى‏ کند و با این جرقه روشن مى‏ شود. و دیگر راه مى‏ افتد و در این حرکت و در این رفتن رو به کسى مى‏ آورد که بالاتر از او و عالى تر از او باشد. و این است که او را حاکم مى‏ گیرد و او را مى ‏پذیرد و بسوى او گام برمى‏ دارد و با این دید دیگر بهشت، مقصود او نیست که منزل اوست. مقصد دیگرى است، که: «الَیْهِ الْمَصیر» و «الَیْنا ایابَهُمْ ...» و «الَیْنا تُرْجَعُون».  

مى‏ بینى که چگونه در چند لحظه هم توحید و هم معاد و هم رسالت بدست مى‏ آید و این همه داستان اصول دین و فروع دین سابق و یا جهان‏ بینى و ایدئولوژى جدید، او را به بازى نمى ‏گیرد. و این همه مربوط به این نکته است که انسان از خودش برداشت کرده و تلقى و بینش او نسبت به خودش عوض شده که توانسته جهان و تاریخ را بشناسد و از حکومت‏ها به عدالت و رفاه هم قانع نشود. و به تکامل و عرفان هم فریب نخورد که براى او با رسیدن به تکامل باز هم مسئله تمام شده نیست که اکنون اول پوچى و عبث است. آن هم پوچى عمیق‏تر و گسترده ‏تر.

توده امّى، تحمل حرف‏هاى زیادى ندارد. نمى ‏توان به او داد. باید از آنچه که دارد برداشت کرد و همراه ذکر و یادآورى از شناخت‏ هاى بلاواسطه‏ ى او بهره گرفت و او را به حرکت و هجرت کشانید. درک فاصله میان آنچه که هست و آنچه که مى‏ تواند باشد او را حرکت مى ‏دهد تا تمام غصه ‏اش، الاغ بى‏ علفش و تمام امیدش گاو شیرده ‏اش نباشد. این وجود این گونه جارى مى‏شود و در این جریان حتّى بهشت مقصد او نیست که منزلگاه اوست و در این جریان رفاه و تکامل و عرفان، گام آخر او نیست که تازه، شروع اوست.

درسهایى از انقلاب،مرحوم علی صفائی حائری

/ 1 نظر / 58 بازدید
م.ن

سلام این نقطه آغاز است. خب. گام بعدی چیست؟ وقتی کسی به این درجه و فهم می رسد چه باید بکند؟